|
خاطرات من
|
|
|
|
||||
|
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
كل كل كنه
(صغري = هاني _ كبري = شاني) |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يك دختر در حمام
ساعت ? بعد از ظهر |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مبعث رسول اکرم (ص) بر تمامی مسلمانان مبارک بعد از ۷ ماه که این وبلاگ راه اندازی شده تصمیم گرفتم از صفر شروع کنم قبلا خاطراتم را می نوشتم و از این به بعد مطالب جالب بنویسم |
|||||
|
|||||